قلب سلیم
با توام، با تو ! خدايا ! بزنم يا نزنم ؟ همه ي حرف دلم با تو همين است كه « دوست ... » چه كنم ؟ حرف دلم را بزنم يا نزنم ؟ عهد كردم دگر از قول و غزل دم نزنم زير قول دلم آيا بزنم يا نزنم ؟ گفته بودم كه به دريا نزنم دل، اما كو دلي ؟ تا كه به دريا بزنم يا نزنم ! از ازل تا به ابد پرسش آدم اين است : دست بر ميوه ي حوا بزنم يا نزنم ؟ به گناهي كه تماشاي گل روي تو بود خار در چشم تمنا بزنم يا نزنم ؟ دست بر دست همه عمر در اين ترديدم: بزنم يا نزنم ؟ ها ؟ بزنم يا نزنم ؟ خدایا! به هر که دل بستم، تو دلم را شکستی. عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو او را از من گرفتی. هرکجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، و در سایه ی امیدی، وبه خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی و در طوفان های وحشت زای حوادث رهایم کردی تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و به هیچ چیز امیدی نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم. خدایا! تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و جز تو به چیزی یا کسی امید نبندم و جز در سایه ی توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا! تو را بر همه ی این نعمت ها شکر می کنم. دوست داشتن از عشق برتر است؛ عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینائی اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت، روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد. عشق در غالب دل ها، در شکل ها و رنگ های تقریبا" مشابهی متجلی می شود و دارای صفات، حالات و مظاهر مشترکی است اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد. عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند. عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است اما دوست داشتن آرام، استوار، پروقار و سرشار از نجابت است. عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است؛ اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود؛ اگر تماس مداوم یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل زنده است. عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی نیست. عشق یک فریب بزرگ است و دوست داشتن یک صداقت راستین، صمیمی و بی انتها. عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن. عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد. عشق خشن است و شدید و ناپایدار و دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار و پراطمینان. عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین. عشق مامور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح. از عشق هرچه بنوشیم سیراب می شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر. عشق هرچه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر. پس خدایا، به هرکه دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هر که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر! به راستی در چفیه چه رازی نهفته است که با عطر و اشک و خون آشناست و هنوز در کنار مرقد امام شهیدان، دستمال اشک مردان بی ادعاست؟ در حسینیه ی امام، سینه زده ای؟ چفیه ای را که بر شانه ی قبله ی قلب هاست دیده ای؟ در جمکران، الغوث و الامان، گفته ای؟ چفیه ای را که راهنمای جست و جو گران مهدی زهرا علیه السلام است، دیده ای؟ در دانشگاه، نماز خوانده ای؟ چفیه ای را که سجاده ی اهل معناست، دیده ای؟ به بهشت زهرا رفته ای؟ چفیه ای را که در قاب عکسی با قرآن و اسلحه ای همراه است، دیده ای؟ به راستی در چفیه چه رازی نهفته است که محرم رمز یا علی علیه السلام و یارضا علیه السلام است و هنوز بر شانه ی قلب های شکسته پابرجاست؟ خاک شلمچه را بوییده ای؟ شکفتن بی صدای بغضی در گلو مانده را دیده ای؟ از قطره قطره اشک فروریخته بر چفیه ای، فشرده شده لای دندان، حدیث درد خوانده ای؟ چه می خوانی؟ تو هم بخوان! آه از ترکش تهمت! فریاد از فراموشی دیروز! امان از خنجری که از پشت فرود می آید و صدا ندارد! چفیه...! چفیه! ای شال شب های سرد کردستانم! چفیه! ای چتر روزهای گرم مهرانم! چفیه...! چفیه! ای یادگار یاران و همه ی آبرویم! ای آبروی باران و ای ابر آرزویم! با درد فشار دندان هایم بساز که از درد می سوزم. فریادم را چاه باش. مگذار ساز های های من، قهقهه ساز صف دشمن باشد! روايت است كه هيچ مؤمنِ روزهدار، سوره «اِناّ اَنْزَلْناهُ» را در سحرها و موقع افطار نمىخواند، مگر اين كه ما بين افطار و سحر، مانند كسى است كه در راه خدا به خون خودش غلطيده باشد. دوش رفتم به در ميكده خواب آلوده خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده آمد افسوس كنان مغبچه باده فروش گفت بيدار شو اي رهرو خواب آلوده به هواي لب شيرين دهنان چند كني جوهر روح به ياقوت مذاب آلوده پاك و صافي شو و از چاه طبيعت به درآ كه صفايي ندهد آب تراب آلوده راست گفت رسول والاتبار (ص) كه «اگر بنده آنچه را در ماه رمضان است مي دانست، دوست داشت تمام سال، رمضان باشد» و به جان چشيده ايم گوشه اي از حلاوت و شيريني فرمايش امام صادق عليه السلام را كه «للصّائم فرحتان، فرحه عند افطاره و فرحه عند لقاء ربه. براي روزه دار دو شادماني است، يك شادي هنگام افطار و ديگري هنگام ملاقات پروردگارش». رنج نيست آن رنجي كه پايان آن شيريني وصال و لقا باشد. رنج نيست سودايي كه پايان آن سود است. «و ما اربحنا افضل ارباح العالمين. سود كرديم- در ماه مبارك رمضان- بهترين سودي كه جهانيان كنند.» (امام سجاد عليه السلام). رنج و سودا و سود؟ آري اينجا همه يكجا جمعند. عقل و دل اينجا به وحدت مي رسند و يكي مي شوند و يكي مي بينند. «خداوند را فرشتگاني است كه موكل روزه دارانند، براي آنها در هر روز ماه رمضان طلب مغفرت مي كنند و آنان را در هر شب هنگام افطار ندا مي دهند: بشارت باد بر شما اي بندگان خدا! گرسنگي را اندكي چشيديد و به زودي سير خواهيد شد. مبارك باشد بر شما و آنچه در جان شماست» (امام باقر عليه السلام). زمان، آن كاميابي است، فرصتي كه بر بسياري از پيشينيان داده نشد. ما را براي اين ضيافت برگزيدند و ممتاز كردند «الحمد لله الذي اكرمنا بك ايها الشهر المبارك» (رسول اكرم ص) و «آثرتنا به علي سائر الامم و اصطفيتنا بفضله دون اهل الملل. خداوندا ما را با ماه مبارك رمضان بر ساير امت ها ترجيح دادي و به فضيلت آن ما را از ديگر دين ها برگزيدي». (امام سجاد عليه السلام) ماه رمضان همچنان كه «آن» عاشقي و فرصت پيوند جانان است، روزگار گسسته شدن و دامن چيدن از هوس ها به چشم برهان بين هم هست. و مگر نه اينكه فرمود «و لقد همّت به و همّ بها لولاان راي برهان ربه، كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء. زليخا ميل يوسف كرد و يوسف هم به او ميل مي كرد، اگر برهان پروردگارش را نمي ديد، اين چنين شد تا ما او را از بدي و زشتي بازگردانيم»؟ (يوسف- آيه 42). در هم تنيدگي ايمان و برهان و عشق و عقل است كه از ماه رمضان، هم نشيني مي سازد بي همتا، عقل افروز و دلربا. و ساعتي از اين هم نشيني غني شده و غنا يافته، بر سالياني دراز، رجحان و فضيلت مي يابد. آرزوها دست يافتني مي شود و عمل ها بارور. دل هاي سنگي به رقت مي گرايد و پرده ميان جان و جانان برمي افتد. تازه مي فهمي «يحول بين المرء و قلبه. خدا ميان انسان و دل او حائل است» يعني چه. دل، ميزبان مي شود. خدا با همه بزرگي فرود مي آيد چندان كه آيات بلند بالاي او نازل مي شوند. دل، پيراسته اگر شده باشد، در اين «آن» طور تجلي مي شود و اين چنين، رمضان هيبت و سطوت مي يابد نزد مؤمنان «اهيبك في صدور المومنين». اين چنين است كه تشنگي و گرسنگي نه قابل تحمل، كه فراموش مي شود و رنگ مي بازد. كه قلب، دوباره سلطان شده به جاي بطن و فرج. «صوم القلب خير من صيام اللسان و صوم اللسان خير من صيام البطن. روزه دل بهتر از روزه زبان و روزه زبان، بهتر از روزه شكم است». (علي عليه السلام). در چنين مقامي گرسنگي و تشنگي، بشارت با خود دارد؛ «خوشا به حال كساني كه به خاطر روزه گرسنه يا تشنه شوند. آن ها روز قيامت سير خواهند شد.» (رسول اكرم ص) اينجا مقام عروج است، كنده شدن و پريدن و بار يافتن. به تعبير مولوي: ماه رمضان آمد، اي يار قمر سيما بربند سر سفره، بگشاي ره بالا اي ياوه هر جايي، وقت است كه بازآيي بنگر سوي حلوايي، تا كي طلبي حلوا مرغت ز خور و هيضه، مانده است در اين بيضه بيرون شو از اين بيضه تا باز شود پرها با ياد لب دلبر، خشك است لب مهتر خوش با شكم خالي نالد چون سرنا خالي شو و خالي به، لب بر لب نايي نه چون ني زدمش پرشو، و آنگاه شكر مي خا و نيز: زد بر دهن بسته تا لذت لب بيند آمد قدح روزه، بشكست قدح ها را تا منكر اين عشرت بي باده طرب بيند عيش ما اما تمام نيست كه آن يار غايب از نظر(عج) در ميان ما نيست «اللهم انا نرغب اليك في دوله كريمه تعز بهاالاسلام و اهله و تذل بها النفاق واهله... خداوندا ما دولت با كرامت امام عصر(عج) را از تو اميد داريم... اللهم انا نشكو اليك فقد نبينا صلواتك عليه و آله و غيبه وليّنا... خداوندا به تو شكايت مي كنيم از فقدان پيامبرمان(ص) و غيبت مولاي خود». عيش ما آن روز تمام و مدام مي شود كه نوروز ايمان با بهار جانان، رستخيزي تازه را شاهد باشد. «السلام علي ربيع الانام و نضره الايام. سلام بر بهار جان ها و طراوت روزگاران». اين حال ماست در آستانه ماه مبارك رمضان. لب به خنده و چشم به گريه، در تب و تاب و التهاب و طرب، تا كي انتظار به سر آيد. در اين ميان استعانت مي جوييم از هم نشيني مبارك ماه رمضان و فرموده امام باقر عليه السلام را با دل و جان زمزمه مي كنيم كه «لاصيام لمن عصي الامام. كسي كه نافرماني امام كند، روزه ندارد». ... ساعتي ديگر وقت افطار است و در جان دويدن شادي. اللهم لك صمنا و علي رزقك افطرنا فتقبل منا انك انت السميع العليم. يعني پذيرفته اند روزه ما را به بركت ارادت و اطاعت امام عصر(عج)؟!... اعوذ بجلال وجهك الكريم ان ينقضي عني شهر رمضان. خدايا به جلال وجه كريم تو پناه مي بريم كه ماه مبارك رمضان بي آمرزش و قبولي بگذرد. (1) پی نوشت: 1. برگرفته از روزنامه کیهان، 13/6/87 ، صفحه 2 - نویسنده: محمد ایمانی با اینکه ناسلامتی نیمه ی شعبان و سالروز ولادت مولای عشق بود اما دلم خیلی گرفته بود و فقط تونستم این درد و دل را با آقا و سرور خودم بکنم که: گفتم که روی خوبت از ما چرا نهان است؟ گفتا تو خود حجابی، ورنه رخم عیان است گفتم فراق تا کی؟ گفتا که تا تو هستی گفتم نفس همین است، گفتا سخن همان است نکته: شب عملیات بود. گردان به میدان مین رسید. وقت تنگ بود. به یک شهادت طلب جهت باز کردن میدان نیاز بود. 8 نفر داوطلب بودند. احمد گفت قرعه کشی می کنیم، من اسامی را می نویسم، هرکسی اسمش درآمد همه باید تمکین کنیم. یک نفر بی طرف یک کاغذ از دست احمد بیرون کشید، نام احمد روی آن بود. احمد سریع به سمت میدان مین رفت و گفت من برنده شدم! مرا حلال کنید و دقایقی بعد انفجار و .... . دوست احمد به جنازه ی احمد نزدیک شد. دستش هنوز بسته بود. دستش را باز کرد، کاغذهای اسامی را دید، خدای من! فقط یک اسم بود، «احمد». نظر: این گوشه ای از 8 سال مقاومت مردمی است که این چنین برای دفاع از اسلام و میهن خویش جانفشانی کردند و برای رسیدن به شهادت گوی سبقت را از همدیگر می ربودند. مربی نظامی اسرائیلی حق داشت که در کلاس تحلیل جنگ های 8 ساله ی ما وقتی به این موارد می رسید به شاگردانش می گفت: نمی دانم این موارد را چگونه برای شما حلاجی کنم که بفهمید. دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ و خیانت، جاه طلبی و .... هرکس چیزی می خرید و به ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را بهم می زد. دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم. نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد. می بینی! آدم ها خودشان دور من جمع شده اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: تو با اینها فرق می کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می خورند. از شیطان بدم می آمد. حرف هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه ی عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم. عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. تا همین چند صباح پیش می دیدمش، همین جا، میان خودمان؛ به یکباره چه شد که حالا، او هست و ما نیستیم؟! امشب، شب سالگرد شهادت دایی حمید عزیزم هست. با اینکه هنگام رسیدن خبر شهادتش4 سال بیشتر نداشتم ولی از میان خاطرات این دوره از زندگیم هیچ چیز به یاد ندارم الاّ خاطرات لحظات شیرینی که به واسطه ی حضور پر حضور او بیش از همه در دفترخاطرات زندگیم خودنمایی می کنند. او زلال بود مثل آب، مهربان بود مثل خورشید، با صلابت بود مثل کوه، او از مردان مردی بود که به اطاعت ازمقتدای زمانش، امام روح الله، شهد شیرین شهادت را در کربلای ایران، شلمچه و در شب عملیات کربلای 5 نوشید. گوارای وجودش شهیدان بر شهادت خنده کردند شهیدان لاله را شرمنده کردند حال به یادش و به آرزوی شفاعتش می نگارم گوشه ای از وصیت نامه اش را: هل من ناصر ینصرنی؟

سر از پا نمي شناسي. در تب و تابي. دلشوره اي شيرين در جانت مي دود. نه، از جنس اضطراب نيست. نگراني كه اين «آن»، اين «آن» غني شده و مبارك و متراكم را گردش روزگار به چشم برهم زدني از تو بربايد و ببرد. ياري به اين رعنايي و دلربايي، پس از روزگاري انتظار از راه برسد و تو در تب و تاب و التهاب نيفتي؟! مي تواني؟! اختيار در كف توست؟! اينك بهترين همنشين و همدم- اكرم مصحوب من الاوقات- از راه رسيده و روز و روزگار تو را نوروز و بهاري ساخته. مي تواني مست نسيمش نباشي و در تاب و تب و طرب نيفتي؟! مي تواني دست افشان نباشي از بشارت دلدار و ديدار در بهار جان ها؟ اما نگراني و در نجوا با خود كه اي چشم انتظار، مهياي اين لقاي بزرگ هستي؟
ماه رمضان آمد، آن بند دهان آمد
«ای جوانان! مبادا در رختخواب با مرگ طبیعی بمیرید که مرگ با عزت به از زندگی ننگین است. ای جوانان! مبادا در غفلت باشید که علی(ع) در محراب عبادت به شهادت رسید و ای کسانی که ادعا می کنید، اگر ما زمان امام حسین(ع) بودیم در رکابشان می جنگیدیم. حال حسین ز جان خمینی بت شکن ندا می دهد:
حالا موقع آزمایش الهی است، بسم الله. ای مادران و پدران جوانان! جلوگیری از فرزندان در جبهه ها نکنید چون در آخرت جواب حضرت زینب(س)، را چه می دهید؟
ای مردم حزب الله به منافق و ضد انقلاب میدان ندهید، به ضررتان تمام می شود؛ و ای مردم نکند امام امت را تنها بگذارید! که اگر چنین عملی را مرتکب شوید، وای بر احوال شماست.»
| Design By : Night Skin |


